تبليغاتX
باغ گلابدان

باغ گلابدان

تفت

ديروز دم ظهر تو خونه بودم داشتم مرفتم بخوابم كه يهوكي برق رفت و گرما شديدي برما خورد گفتم كاشكي حالا هم اون روزها بود مرفتم استخر محسن خان يا زير شليگا كريم خان و اب مجسم كيف مكردم يادم ميومد( همون گفايي كه سكوت مگف ) كه چقه بچا محله از افتو صبح  گرفته تا دم شوم تو استخر كريم خان شنو مكردمو شيرجه مزدمو چه ميدونم زير ابي مرفتم  تازه بعد از اينكه كلي كيف و حال مكردم زوركي از اب در ميومدمو تازه مرفتم سر خيابون فوتبال و رابط بازي مكردم تا نصفه شو به به چقه خش بود با اينكه هيچ كدومو نه ماشين داشتمو نه موبايل اصلا بود واما با همون چرخي كه داشتم با اندازه 10 تا ماشين حالا كيف مكردم نه چك داشتمو نه وامي نه قرضي نه سفته اي اخه چيزايي كه حالا گرفتارش هستم و ان شور ونشاط ان روزها را ازو گرفته اما حالا چيچي همه موبايل دارمو ماشين دارمو كار دارمو نميدونم كامپيوتر و اينترنت چت و... با اين وجود هنوز هم دارم مدوهم و يهد قضيه لنگه حالا هر كسي يه طر لنگه اخر ديه نمگم چه خاطر خودتو ميدونت كمكي كه فكر مكني ميبيني بچاي اون روزها كه صب تا شو با هم بودمو اصلا سال مياد از هم خبر ندارمو يه طراي هم نمخم از هم خبر داشته باشم نميدونم بچهاي اون روزا يادشون رفته يا نمخوان به ياد بيارند كه كي بودن نميدونم يكي حالا تهرون دره قاضي مشه يكي مهندس شده و يكي سرهنگ شده ويكي تو امريكاهه و يكي بچاش هم دره مدوهن و يكيدره فوقش ميگيرع بعضيها هم مثل من برا اينكه كم نيارن الكي خودشون را ميگيرن و خيال مكنن كسي شدن همه اينا را گفتم تا  كمي خاطرات شيرين اون روزها بياد بيارم و از دنياي يطري چه طري امروز در بيم و ار طرف ديگر يادومون نره كه همه بچه بادكلادون هستم و يه روزي با هم خاطراتي داشتم حال خدا را شكر كه اين جمع ما نه هيشكه دودي و ترياكي شد ونه هيچكه بد تو او در اومد بالاخره برا ادامه زندگي بايد اين مرحله را هم پشت سر بگذارم حالا اونايي كه اين مطلب را مخونند بگند ايا خداييش اوروزا خشتر بوده يا حالا و چرا         خداحافظ
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:22  توسط حامد  | 

شنيديم  یکی از افراد مسافر شام  وقتي از هواپيما در فرودگاه دمشق پياده شدند رو به سمتي كرده و گفتند:السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا! انگار کسی به ایشان نگفته بود مي رويم سوريه نه مشهد.

شنيده شده براي بازرسي  در فرودگاه دمشق ،دو نفر بودند يكي مرد سيبيل كلفت و ديگري يك دختر خانم خوش اندام و آقاي ب زودتر از همه رفتند جلو اين دختر خانم و دستهايشان را باز كردند وحالا اينطور كه مي گويند چند نفري آن اطراف گفتند فرمايش آقاي سعادت!

شنيده شده كه خيلي ها كرم creamخريدند به جاي آدامس و خيلي ها هم به جاي رژ لب روغن جامد انداختند بهشون

شنيده شده مسعود با خواندن معني زيارتنامه حضرت رقيه آخوند كاروان را گريه انداخته

شنيده شده پس اين اعمال تا اطلاع ثانوي سوريه مرزهاي خود را به سمت ايران بسته است.

راستي هيچ ربطي به اين مطلب هم ندارد ولي خانواده محترم حداديان و حسنعلي كاراي خير مبارك!

امشب هم مسعود  بعد از روضه توي مسجد وليمه ميده حتما بياين

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:41  توسط مسافر  | 

سلام قبل از هر چیز می خواستم از کسانی که با نظر در مطلب قبلی که من را مورد لطف قرار دادند تشکر کنم از: قبیل تو را چه به این گفا به قیافت نمیخوره چیزی تو سرت خورده و غیرو حال اینبار مطلب عرفانی نیست چون که باید تنوع باشد و اینبار مطلب طنز است البته نه طنز تکراری نه طنز کپی از سایتهای جوک و غیره نه من در اوردی بلکه طنز واقعی با اندکی تصرف قضیه از این قرار است که دو سال پیش بود که برای کشت و زراعت به سر زمین رفته بودیم و برای اینکه کمک دست داشته باشیم دو تا ار بچه ها س و م را برده بودیم و قرار شد که من جای تخم پاشیدن را با بیل بکنم و م  تخم بپاشد و س هم محل تخم پاشیدن را با ریگ پر کند من زرنگی کردم و کل زمین را جایی که میخواستیم محصول بکاریم کندم و گفتم که م زودی تخم بپاشد و س هم ریگ بریزد و من هم برای اوردن چای و میوه به خانه میروم من که به خانه رفتم و هنگامی که بر گشتم دیدم که کمک دستا کار را تمام کردند و من هم خوشحال از اینکه کار تمام شده چای و میوه را خوردیم و رفتیم بعد از گذشت ۱۰ روز که من به سر زمین رفته بودم دیدم که هنوز تخم سبز نشده است و چند جا از محل که کنده بودم را گشتم دیدم که حتی تخم زیز زمین نیست بالاخره همان شب فهمیدم که چطور شده و خودشان هم با خنده گفتند که اقای م یادشان رفته بوده که تخم بپاشند و همراه س فقط جاهایی که من برای تخم پاشیدن کندم را پر میکردند و ما موندیم و بی محصولی ان سال ودلمان خش بود که کار را زودی انجام دادیم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 11:48  توسط حامد  | 

قرار بود که داستانهایی راجع به افراد این محله بگویید که نگفتید .حالا پس از این مطلب که حسین نوشته یا دداستانی راجع به حسین عیوقی خدابیامرز  افتادمکه میگویم

حسین عیوقی فرزند میرزا محمد تقی عیوقی  به همراه میرزا  پدر رضا و احسان سعادت بر اثر سقوط هواپیما جان خود را از دست دادند این قضیه مربوط به حدود ۳۰ سال پیش است گفتم اول مقدمه ای بچینم تا ادامه داستان

این حسین آقا در یکی از ایالتهای آمریکا گم می شود پلیس می آید و از او می پرسد (ترجمه شده)

-:اهل کجایی؟

-:بادکلادون

-:باد کلادون !!! پاردن!!(اینش ترجمه نشده)

-:تفت

-:تفت !!!

-:جز استان یزده

-:یزد کجاست؟!

-:یکی از استانهای ایرانه

پلیس که عصبانی بوده با لحن تندی می گوید:آدم فلون  فلون شده از اول بگو ایرانیم!!

پلیس غر ولند زنان او را رها می کند

خدایش بیامرزد

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:17  توسط مسافر  | 

میدونی بعد از اینکه دوتا از بچه ها (م و م اصلا تابلو نیست کی هستند) داماد سرده شدند سرده ایا چیچی میگن  میگن دیگر ضرب المثل اسب حیوانی نجیب معنا ندارد بجای ان میگویند گاو حیوانی نجیب 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 9:8  توسط حامد  |