
ماچهره زغم نمی خراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم.
این شعر رو نوشتم تا جوابی باشه برای کسایی که چشم دیدن ما رو ندارن و ما آیینه ی دق اوناییم شاید بعد از این کمتر پشت سر تفتی تفتی ها حرف بزنن(معذرت).
روزی از رنگین روزهای پاییز هوا نه سرد و نه گرم، من طبق برنامه ی تکراری روزانه ام بی هدف به دنبال بهانه ای برای رهایی از این روزمرگی خانه را ترک کردم.غرق در اندیشه هایم در حسینیه ی مبتلا به غربت پایین محله صدایی مرا به خود آورد. آشنا بود.صدا از آن مردی بود خسته.خسته از روزگار، از گذران عمر، این را نه من ، که چروک های رخساره اش می گفتند.آن مرد مرا صدا زده بود.تا آن روز حتی نمی دانستم نام مرا می داند.جواب دادم. از کتابی سخن می گفت که سال ها پیش خوانده بودو و به کتابخانه ی محله اهدا کرده بود ولی گذر زمان نکات نغز کتاب را از یاد او برده بود و او خواستار بازخوانی کتاب .از من خواست تا درب کتابخانه را باز کنم تا کتاب اهداییش را ازمیان اندک کتاب های خاک گرفته ی کتابخانه بیابد.پذیرفتم.چندی بعد با کلید به سراغش رفتم.کلید را در قفل انداختم و در گشوده شد.تاریک، خاک گرفته و کثیف،تنها صفات لایق آنجا بودند. به رسم ادب ابتدا او وارد شد و من در پی او. دست نیافتنی ترین وسایل کتابخانه قفسه های کتاب بودند.برای رسیدن به آنها میز ها را کنار زدیم از روی کاغذ پاره های روی زمین گذشتیم از کمد بالا رفتیم و به قفسه ها رسیدیم.مرد امیدوارانه مشغول جست و جو شد و من نیز همگام با او ولی بی میل و رغبت.مرد یکی یکی قفسه ها را زیر و رو می کرد هر چه تعداد قفسه های باقی مانده کمتر می شد امیدش کمرنگتر.خلاصه کورسوی امید مرد نیز با کاوش در قفسه ی آخر از بین رفت و او کتاب را نیافت.نا امید از جا برخاست نگاهی معنی دار به فضای کتابخانه انداخت و نیش خندی به تمسخر زد.منظورش را فهمیدم.
"در این انباری خاک گرفته دنبال چه می گردی؟صفحه ای از فرهنگ؟" شاید این را با خود گفته بود.شاید پشیمان از تلاش بیهوده بود.شاید عصبانی از گم شدن کتاب اهداییش و یا ناراحت ازوضعیت کتابخانه.به هر صورت آرام نشان می داد.
شروع به کشیدن سیگار کرد."کشیدن سیگار در محیط های فرهنگی ممنوع است".خواستم این نکته را به او تذکر دهم اما سوسک سیاه مرده ی کنار دیوار مرا وادار به سکوت کرد.محیط فرهنگی...... اگر آنجا محیط فرهنگی بود شاید من معنای درست فرهنگ را نفهمیده بودم.اصلاً فرهنگ یعنی چه؟.فرهنگ یعنی استکان های خالی واژگون؟ یعنی نیمکت های خالی روی هم ریخته؟یعنی فرش های لوله شده؟شیشه های شکسته؟ دیوار های ترک خورده؟ ویا سوسک های سیاه مرده؟ کدام معنای درست فرهنگند؟
آیاوقت آن نیست که فکری به حا ل این محیط فرهنگی بکنیم؟ شاید ساده ترین راه این است که تابلوی"کتابخانه ی ولی عصر" را از بالای سر در حسینیه برداریم.
"کتابخانه هم اکنون نیازمند یاری سبزمان است"