تبليغاتX
باغ گلابدان

باغ گلابدان

تفت

دیروز با پدر  از شهرک قدس به سمت محله در حرکت بودیم .به قبرستان غیاث آباد رسیدیم(بالای احرار)داشتند با آجر ۴ سانتی و خیلی هنرمندانه دور مزار را حصار می کشیدندتا شاید مرده ای فرار نکند یا کسی به فکر مردن نیافتد.بالاتر که آمدیم رسیدیم به قبرستان محسن خان دیوار آن را با کلی هزینه برداشته بودند و به قول معروف آن را رااپن open کرده بودند تا مردم از مردن نترسند ( و محسن خانی ها بگویند ما با کلاسیم آشپزخانه اپن داریم) در هر صورت پول خیری  یا پول بیت المالی رسیده و او دورش را دیوار کشیده و این یکی دیوار را برداشته .اینها مهم نیست مهم این است که پول هزینه  شود .به خودم گفتم کاش پول آن دیوار کشی را به پدرم قرض می دادند تا پدرم قدری کمتر حرص می خورد و دیرتر بمیرد(زبانم لال) یا هزینه آن دیوار برداشتن را میداند برادرم تا بتواند این پول استقامتی ها را بدهد تا خانه اش ساخته شود بخدا اگر مرده ها ناراحت می شدند.

متاسفم که  فرهنگ مدیریت هزینه در شهر ما نیست و صرف اینکه یارو می خواهد کار خیری انجام دهد هزینه می کنند مثلا اصلا مدرسه ها ی ما زیادی هستند ولی چون خیر گفته باید مدرسه بسازند.پس بسازند

در ضمن قابل توجه افرادی که غلط املایی می گیرند

 بیساحب =بیصاحب + بیست صاحب

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 6:16  توسط حسين  | 

 جهت مشارکت در ساخت فیلم به نقش انار :

دوستان اگر  چندپشت بام کنار هم سراغ دارند که در سطح و سیع آن دانه انار پهن باشد به اینجانب اطلاع دهند تا زیبایی های تفت را بیشتر به تصویر بکشیم

منتظرم لطفا

صحنه ای از پشت صحنه فیلم به نقش انار(عکس از محمد رسول شجاعی)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 23:8  توسط مسافر  | 

با سلام     قبل از هرچیز اماری که از رادیو شنیدم عرض کنم که گفت امار کتابخوانی به طور متوسط برای هر ایرانی در روز ۲تا۳دقیقه این امار برای کشور ما که دارای تمدن عظیم علمی و فرهنگی   هستیم اصلا زیبنده نیست ایا وقت ان نیست فکری کنیم و راهکاری بیندیشیم که چرا مردم با کتاب وکتابخوانی قهر کردند چرا نمایشگاههای مواد غذایی و البسه وخودرو جای سوزن انداختن نیست و مردم با میل ورغبت خرید میکنند اما نمایشگاههای کتاب فقط فقط محل دید وبازدید عده کمی از مردم چرا کتابخانه قفسه هایش خاک میگیرد و کافی شاپها جهت رزرو جا در صفهای طولانی چرا ... مگر جز این نیست که پیامبر بزرگ اسلام فرمودند کتاب غذای روح بشر است   بیایم واز  واقعیت فرار نکنیم وعواقب اینها میشود امار بالای اعتیاد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 9:26  توسط حامد  | 

 

روزی از رنگین روزهای پاییز هوا نه سرد و نه گرم، من طبق برنامه ی تکراری  روزانه ام بی هدف به دنبال بهانه ای برای رهایی از این روزمرگی خانه را ترک کردم.غرق در اندیشه هایم در حسینیه ی مبتلا به غربت پایین محله صدایی مرا به خود آورد. آشنا بود.صدا از آن مردی بود خسته.خسته از روزگار، از گذران عمر، این را نه من ، که چروک های رخساره اش می گفتند.آن مرد مرا صدا زده بود.تا آن روز حتی     نمی دانستم نام مرا می داند.جواب دادم. از کتابی سخن می گفت که سال ها پیش خوانده بودو و به کتابخانه ی محله اهدا کرده بود ولی گذر زمان نکات نغز کتاب را از یاد او برده بود و او خواستار بازخوانی کتاب .از من خواست تا درب کتابخانه را باز کنم تا کتاب اهداییش را ازمیان اندک کتاب های خاک گرفته ی کتابخانه بیابد.پذیرفتم.چندی بعد با کلید به سراغش رفتم.کلید را در قفل انداختم و در گشوده شد.تاریک، خاک گرفته و کثیف،تنها صفات لایق آنجا بودند. به رسم ادب ابتدا او وارد شد و من در پی او.           دست نیافتنی ترین وسایل کتابخانه قفسه های کتاب بودند.برای رسیدن به آنها میز ها را کنار زدیم از روی کاغذ پاره های روی زمین گذشتیم از کمد بالا رفتیم و به قفسه ها رسیدیم.مرد امیدوارانه مشغول جست و جو شد و من نیز همگام با او ولی بی میل و رغبت.مرد یکی یکی قفسه ها را زیر و رو می کرد هر چه تعداد قفسه های باقی مانده کمتر می شد امیدش کمرنگتر.خلاصه کورسوی امید مرد نیز با کاوش در قفسه ی آخر از بین رفت و او کتاب را نیافت.نا امید از جا برخاست نگاهی معنی دار به فضای کتابخانه انداخت و نیش خندی به تمسخر زد.منظورش را فهمیدم.

"در این انباری خاک گرفته دنبال چه می گردی؟صفحه ای از فرهنگ؟" شاید این را با خود گفته بود.شاید پشیمان از تلاش بیهوده بود.شاید عصبانی از گم شدن کتاب اهداییش و یا ناراحت ازوضعیت کتابخانه.به هر صورت آرام نشان می داد.

شروع به کشیدن سیگار کرد."کشیدن سیگار در محیط های فرهنگی ممنوع است".خواستم این نکته  را به او تذکر دهم اما سوسک سیاه مرده ی کنار دیوار مرا وادار به سکوت کرد.محیط فرهنگی...... اگر آنجا محیط فرهنگی بود شاید من معنای درست فرهنگ را نفهمیده بودم.اصلاً فرهنگ یعنی چه؟.فرهنگ یعنی استکان های خالی واژگون؟  یعنی نیمکت های خالی روی هم ریخته؟یعنی فرش های لوله شده؟شیشه های شکسته؟ دیوار های ترک خورده؟ ویا سوسک های سیاه مرده؟ کدام معنای درست فرهنگند؟

آیاوقت آن نیست که فکری به حا ل این محیط فرهنگی بکنیم؟ شاید ساده ترین راه این است که تابلوی"کتابخانه ی ولی عصر" را از بالای سر در حسینیه برداریم.

                                

                                   "کتابخانه هم اکنون نیازمند یاری سبزمان است"    

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 11:28  توسط آدم برفی  | 

سلام دوستان
قبل از اینکه مطلب خودما بنویسم دو تا نکته از مطلبای قبلی:
- همین که شیخ کارگر تونست ۱۰ سال تو بادکلادون دووم بیاره، نشون از هموناییه که مسافر گفت. من هم به شخصه وقتی بودم به نوبه خودم زیاد سر به سرش گذاشتم که امیدوارم که راضی باشه که میدونم هست. انشاالله هر جا هست موفق باشه. از پیش نماز جدید چه خبر؟
- خوشحالم که حامد بالاخره سکوت را شکست، نمیدونم شاید رابطه ای باشه بین رفتن کارگر و نوشتن حامد. منتظر مطلب اعضای جدید هستیم.
اما از خبرای اینجا ...
از بدشانسی من فوتبال بدجوری اینجا مظلومه. اول از همه فوتبال امریکایی، بعدش بسکتبال و بیس بال. والیبال و هاکی روی یخ و هر چی دیه که بگید طرفدارش از فوتبال بیشتره. در نتیجه تو تلویزیون هم از فوتبال خبری نیست. همین امروز یه مسابقه فوتبال امریکاییه تو دانشگاه. یک ورزشگاه بزرگ براش داره که بالای ۵۰ هزار نفر  جمعیت داره. بعضی استادیوماشون ۱۰۰ هزار نفر هم گنجایش داره و تو تموم بازی ها ورزشگاه پر میشه. خیلی براشون مهمه این فوتبال (اینا به فوتبال آدم وار میگن ساکر Soccer) فقط وقتی بازی فوتبال باشه دانشگاه تعطیله و تحت هر شرایط آب و هوایی هم بازی میکنن. بازی امروز بین ۲ تا دانشگاه تو ایالت میشیگانه که خیلی با هم کری دارن. یه چیزایی مثل استقلال پرسپولیس خودمون. بلیطشا تا ۲۰۰ دلار هم میفروشن در حالیکه بلیط یه بازی عادی ۳۰ دلاره. توی این هوای سرد از شب قبل مردم میان تو محوطه دانشگاه چادر میزنن و همین جا منتظر بازی میمونن. دیگه مثل اینکه چاره ای نیست باید ما هم طرفداره این فوتبال وحشی بازی بشیم.
نمیدونم صدا و سیمای ایران چی میگه ولی این شبکه های خبری اینجا بدجوری بر علیه ایران تبلیغ راه انداختن و خیلی هاشون از جنگ هم بدشون نمیاد و دارن برا جنگ تبلیغ می کنن. ما واقعا نگرانیم. چند روز پیش یه email از دوستان دانشگاهای دیگه به دستم رسید که دارن برا شناسندن بیشتر ایران و ایرانی به مردم امریکا تلاش میکنن. آخه خیلی تصوری که اینا از ایران دارن با واقعیت فرق میکنه. شاید بشه از این طریق یه کاری برای جلوگیری از یه جنگ احتمالی کرد. ایرانیای MSU هم تصمیم داریم در همین راستا یه مهمانی صلح برپا کنیم و یه جوری مسوولیت خودمونا به عنوان یه ایرانی انجام بدیم. البته دانشگاه از این برنامه ها استقبال میکنه و تا جایی که بتونن کمک میکنن. امیدوارم هر چه زودتر این موضوع هسته ای حل و فصل بشه تا دیگه بهانه ای نباشه.
شاد و سلامت و پاینده باشید

 
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 19:51  توسط روح الله  | 

سلام قبل از هر چیز می خواستم از کسانی که با نظر در مطلب قبلی که من را مورد لطف قرار دادند تشکر کنم از: قبیل تو را چه به این گفا به قیافت نمیخوره چیزی تو سرت خورده و غیرو حال اینبار مطلب عرفانی نیست چون که باید تنوع باشد و اینبار مطلب طنز است البته نه طنز تکراری نه طنز کپی از سایتهای جوک و غیره نه من در اوردی بلکه طنز واقعی با اندکی تصرف قضیه از این قرار است که دو سال پیش بود که برای کشت و زراعت به سر زمین رفته بودیم و برای اینکه کمک دست داشته باشیم دو تا ار بچه ها س و م را برده بودیم و قرار شد که من جای تخم پاشیدن را با بیل بکنم و م  تخم بپاشد و س هم محل تخم پاشیدن را با ریگ پر کند من زرنگی کردم و کل زمین را جایی که میخواستیم محصول بکاریم کندم و گفتم که م زودی تخم بپاشد و س هم ریگ بریزد و من هم برای اوردن چای و میوه به خانه میروم من که به خانه رفتم و هنگامی که بر گشتم دیدم که کمک دستا کار را تمام کردند و من هم خوشحال از اینکه کار تمام شده چای و میوه را خوردیم و رفتیم بعد از گذشت ۱۰ روز که من به سر زمین رفته بودم دیدم که هنوز تخم سبز نشده است و چند جا از محل که کنده بودم را گشتم دیدم که حتی تخم زیز زمین نیست بالاخره همان شب فهمیدم که چطور شده و خودشان هم با خنده گفتند که اقای م یادشان رفته بوده که تخم بپاشند و همراه س فقط جاهایی که من برای تخم پاشیدن کندم را پر میکردند و ما موندیم و بی محصولی ان سال ودلمان خش بود که کار را زودی انجام دادیم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 11:48  توسط حامد  | 

شنیده ام که شهردار تفت استفا کرده

شنیده ام که سرپرست فرمانداری تفت که همان معاون باشد استیفا کرده

شنیده ام که هنوز حکم فرماندار بعد از نزدیک به یک سال نیامده

شنیده ام معون شهردار هم حکم بازنشستگیش آمده

ای خدا چکار کنیم؟! بی سالار شدیم

من پیشنهاد می کنم حالا بعد از سی سال که مردها همه کاره بودند یک چند سالی هم زنها در راس کار قرار گیرند

در ضمن با پوزش از فتح کنندگان سرداب تفت که کلی ویروس چندین هزار ساله با خود به روی زمین آوردند و با اجازه از ایشان خبر فتح سرداب تفت را به استحضار می رسانم وبی معرفتی است که از زحمت و شهامتشان تشکر نکنیم . به دقت به عکسها نگاه کنید برخی از ایشان احساس می کنند قله های رفیع هسته ای را فتح نموده اند این مطلب را در ادامه مطلب دنبال کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 23:55  توسط حسين  | 

پریشب طی یک مراسم پر از احساس شیخ کارگر از مسجد محله خداحافظی کرد ند و رفتند شر(یزد)

در این مراسم که خیلی ها بغض کرده بودند شیخ کارگر از همه حلالیت طلبیدند و اقای ج هم در حالیکه سیلاب آشک صورتشان راپوشانده بود  به نمایندگی از اهالی محله ضمن تشکر از وی آدرس ایشان را در یزد پرسیدند! که آدرسشان محفوظ است!!

بد نیست که در اینجا عواملی  که این روحانی توانست ۱۰ سال و چند ماه مارا تحمل کند را برشماریم

۱-اهل ژست زاهدی نبود

۲- خاکی بود و مثل خودمان

۳- سیاست داشت و سعی میکرد کسی را ناراضی نگه ندارد

۴-با جوانان خودمانی بود و شوخ هم بود

۵ کمی مطالعه هم داشت

خلاصه روحانی خوبی بود الهی هرجا که هست موفق باشد

چون ممکن است خوانندگان قدری افسرده شده باشند مطلبی که دوست آنور آبی برایمان ارسال کرد ه است را در ادامه مطلب به حضورتان تقدیم می نمایم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 6:56  توسط مسافر  |